خرید بک لینک

درباره سایت

 -`-

آخرین مطالب

امکانات وب

_ امروز 9 مهر

شاید خیلی دوست داشتم اینجا تخلیه شه

شاید هم نه

روزگار میگذره و من هم میگذرم

نمیتونم بگم روزای خوبی داشتم

نمیتونم بگم از همه چیز راضیم کارای انتقالی مدرسه درست شد و از شهریور مدرسه بودم

بچه هاش خوبن حداقل جلو روت

الناز و گلناز دو قلوهای کلاس ما !

از خیلی چیزا دلم پره از خیلی ها و خیلی چیزا گله دارم اما خب دارم کنار میام

دارم درد میکشم اینقدر درد میکشم تا بالاخره خوب شم

مثل یه بیماری هست

دارم این ویروسا این مرضا رو میندازم بیرون تا بشم خودم بشم خوده نفیسه

یکی که قوی بود یکی که صبور بود !

دور از مامان سخته

دور از راشین و مهرناز سخته

ولی جز دووم اوردن جز جنگیدن جز افتادن و بلند شدن کاری ندارم

+یه نور قشنگی زده تو اتاق یه نسیم خنک و نرمی میاد تو اتاق یه حس خوبیه

البته تا قبل اینکه به کارام که مونده فک نکنم حس خوبیه!

اتاق قشنگم :)

امروز باید برگردم و برم نمیدونم تو مدرسه خودم اینجا چی میگن پشت سرم نمیدونم چه خبره

مهم هم نیس که چی میگن من کار خودمو میکنم حالا بشین نگا کن!

م مسیج داده کلی گلایه و کلی شاکی که چرا به من نگفتی

من عادت ندارم یه کاری که میکنم به بقیه بگم عادت ندارم تو اون چیزی که مبخام اتفاق بیفته

تا موقعی که کامل اتفاق نیفتاده بیانش کنم من اینم!

حالا اینکه بقیه ناراحت میشن از این موضوع خب تقصیر من نیس سبک من اینه!

بعضی وقتا فک میکنم اگه میموندم و نمیرفتم چی میشد و حالا که رفتم چی میشه؟

به این فکر میکنم که اصلا اگه جلیلی زنگ نمیزد چی میشد؟ حاالا که زده چی میشه؟

اینکه دارم درست میرم یا اشتباه اینکه کی درست میگه کی اشتباه

خودمو فرض میکنم که وسط یه سیاه چاله فضایی وایسادم و کلی ادم وحرف و فکر دارن دورم میچرخن

به سرعت هرچه ممکن!

تا اینجا تا این 17 سال که زنده موندم واسه درسم تلاشمو کردم

شاید این دوسال به خاطر موضوعاتی که فقط سعی میکنم از یاد ببرم کمتر شده باشه اما صفر نه

شاید دارم خودمو دست کم میگیرم ! شاید اعتماد به نفسم پایینه

شاید به قول فرشته مامان ر اون هیچی نمیفمه و فقط اعتماد به نفسش پایینه!

باید عوض شم دوست دارم یکی بشم که به سادگی از بقیه میگذره و میذارتشون کنار

گذاشتم کنار! خیلیا رو گذاشتم کنار

از جمله خودمو!

من قطعا یه چیزای دیگه رو هم میخاستم اما گذاشتم کنار!

این محرم که میشه کلا هرچی تو گذشته بوده یادم میاد و یکم ناراحتم میکنه شاید هم بیشتر

ولی خب باید قبول کنم که باید برم دنبال زندگیم

باید قبول کنم که دیگه نباید برای بار 10001 ام بشکنم!

بسه بس بود دیگه!

گذاشتم کناار ! هیچ حسی ندارم هیچی ! غیر از یه حساسیت فصلی کوچولو که واسه این روند درمان لازمه

زجر لازمه سختی لازمه!

چه واسه پاک کردنش از وجودم و قلبم چه واسه یکی دیگه شدن و رسیدن به خواستم!

بعضی وقتا به اینم فک میکنم که این هدیشو هدیه اجباری شاید! چطو پس بدم؟

از اون روز حتی به بار دیگه دسم نکردم! حتی به بار! اندازه ده دقیقه چرا

دستبنده رو گذاشتم تو قاب و گذاشتمش تو اتاقم اینجا و با خودم نمیبرمش به اون شهر!

تا روزی که برگردم تا روزی که کنکورمو بدم و بعد یا پسش بدم یا ....! نه نمیشه نگهش داشت

یه جور پسش میدم حالا مهم نیست

اینجا فقط واسه ثبت مکتوب احوالم هست برای خودم که چند سال دیگه بخونم و مقایسه کنم

و خداروشکر کنم که چقدر بهتر شده همه چی زندگیم ! (آمین)

حسی ندارم ولی هنوز بعضی وقتا که راه میرم حرف میزنم باش!

اینم ترک میشه!

برام دعا کنین شماهایی که میخونین :)

[ عهد نابستن از آن به ,که ببندی و نپایی ]

[سعدی]

+ یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۶&nbsp| :) |

برچسب: نویسنده: نگار قاسمی‌پور تاريخ: شنبه 2 دی 1396 ساعت: 15:00

صفحه بندی